|
|
|
|
|
بار امانت ميکشي وز بار آن ايمن وشي
ترسم که نتواني ادا روزي که الزامت کنم بر خويش بندي نام من، گردي به گرد دام من تا خلق گويد: خاص شد، من شهرهي عامت کنم
عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
ناورده رو به مقصود و ننهاده پا به راه قرب مقام و قطع بیابانت آرزوست یوسفِ صفت نگشته به زندانِ غم اسیر شاهی مصر و ماهی کنعانت آرزوست یک ره کمر نبسته به خدمت چو بندگان همواره قرب حضرت سلطانت آرزوست
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند که من از پای تو سر بر نگیرم بسوز این خرقه تقوی تو حافظ که گر آتش شوم در وی نگیرم
در این ظلمت سرا تا کی به بوی دوست بنشینیم گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو بیا ای طایر دولت بیاور مژده ی وصلی عسی الایّامُ ان یَرجِعْنَ قوماً کالذّی کانوا |
||
|
|
|
|
|
خواهم به چشم دل که تماشا کنم تو را با دل شوم یکی و تمنا کنم تو را باشد ز آرزوی فراوان و لیک من تنها به آرزو شب و فردا کنم تو را هرگز ندیده ام چو بسان تو گل به باغ چون لاله جستجوی به صحرا کنم تو را دائم به یاد روی تو دل می زنم به آب ماهی شوی که صید ز دریا کنم تو را دارم چو اشک فکر وصالت به روز و شب دانم که باز خواهش بیجا کنم تو را در چشم من بنگر ای نگار من چون انتخاب در شب یلدا کنم تو را |
||
|
|
|
|
بگویید که بر گورم بنویسند زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود ولی مهر نورزید طبیعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد آبگیر قلبش ژر جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نیافت در زندگی احساس تنهایی می نمود ولی هرگز به کسی دل نداد وخلاصه بنویسید زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن
|
||
|
|
|
|
|
عجب صبري خدا دارد …. اگر من جاي او بودم همان يك لحظه اول …. كه اول ظلم مي ديدم از مخلوق بي وجدان جهان را با همه زيبايي و زشتي ، به روي يكدگر ويرانه مي كردم . عجب صبري خدا دارد …. اگر من جاي او بودم عجب صبري خدا دارد …. اگر من جاي او بودم …. عجب صبري خدا دارد …. اگر من جاي او بودم عجب صبري خدا دارد …. اگر من جاي او بودم عجب صبري خدا دارد …. اگر من جاي او بودم عجب صبري خدا دارد …. اگر من جاي او بودم عجب صبري خدا دارد …. اگر من جاي او بودم عجب صبري خدا دارد …. چرا من جاي او باشم ، همين بهتر كه خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتكاريهاي اين مخلوق بي وجدان را دارد ! عجب صبري خدا دارد …:::::::… عجب صبري خدا دارد
|
||
|
|
|
|
|
در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم
|
||
|
|
|
|
|
به جان جوشم که جویای تو باشم
|
||
|
|
|
|
|
حرفهای تنهایی
دیشب بعد از مدتها نابه سامانی های اعماق افکارم را بر سر کاغذ های بخت برگشته... کوبیدم.... غافل از آنکه....آتش حرفهایم برگهای دفترم را خاکستر کند و .... و حرارت وجودم قلم همیشه سیاه شبهای نویسندگی ام را در دستانم ذوب کند...... اما.. من دیگر دلتنگی هایم را بر رنگ پریده ی درب چوبی اطاقم نمی کوبم........ .... سر دردهای خماری ناشی از مستی شبهای بی روح گذشته رعشه بر اندامم انداخته........ و.... من که لاشه ی بی جان را بر ماسه ی ساحل دریای عشق می کشانم ... بی هیچ نشانه ای..... حیاط خانه را باش....برای جای پاهایت بی تابی می کنند........... ب.....ر.....گ....ر.....د...............برگرد........... زندانی به غم و شب و زمستان شده ام مجنونم و دیوانه ی جانان شده ام هر کس که در این ره نبود عاشق نیست من عاشق بی کسم که زندان شده ام |
||
|
|
|
|
شــــكسته شيشه قلبم ، كــــــجـايي مرحــــــم دردم
تو را در غربت عــــشــــــقم غريبانه صــدا كـردم
صــــدا كردم تو را هستي شنيدي و گــــذر كــردي
مـــــــرا آواره و تنــــــها گــــداي در به در كردي
تو را در نــم نـــم بارون درون كنـــــج تنـــــهائي
پـرسـتيدم وجـــودت را دلــــيل شــــور و شيدايي
درون اين قفس هر شـب تو بودي و خــــــداي تو
كويـــــــــــر خشــــــــك بيتابــي صداي آشناي تو
دل من با نگاه تو چو گلـــــــــــخانه شــــكوفا شد
نگاه دلرباي تو بــــــــــــــــهار ســـبز رويا شد
تو چون دريايي بي پايان دل من قطره اي بارون
نمي بيني اسيرت را در اين تــــــــاريكي زندون
ستاره بودي و هر شــــــــب درون قاب چشمانم
طلوع ميـــــــــكردي و هر دم شدي آرامش جانم
مرا تنـــــــها رها كردي ، چرا رفتي ؟عزيز دل!
تو را پيـــــــــــــدا نخواهم كرد خيالي ، نازنيني
خيـــــــــــال باغ رويائي پر از افسوس يك باور
|
||
|
|
|
|
|
گفتمش: دل مي خري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود |
||
|
|
|
|
|
شاید به خاطر دل تنگی هایی که فقط تو تنهایی از آدم سراغ می گیرند ، شاید هم به خاطر ... ![]() |
||